تبلیغات
مجله اینترنتی MT - مطالب انگلیسی

مرتبه
تاریخ : 1 اردیبهشت 91

Jack worked in an office in a small town. One day his boss said to him, 'Jack, I want you to go to Manchester, to an office there, to see Mr Brown. Here's the address.'
Jack went to Manchester by train. He left the station, and thought, 'The office isn’t far from the station. I'll find it easily.'
But after an hour he was still looking for it, so he stopped and asked an old lady. She said, 'Go straight along this street, turn to the left at the end, and it's the second building on the right.' Jack went and found it.
A few days later he went to the same city, but again he did not find the office, so he asked someone the way. It was the same old lady! She was very surprised and said, 'Are you still looking for that place?'



ادامه
طبقه بندی: ▼------>زبان،  انگلیسی، 
برچسب ها: داستان، زبان، زبان انگلیسی،
ارسال توسط M T
ارسال توسط M T
ارسال توسط M T
ارسال توسط M T
مرتبه
تاریخ : 2 شهریور 90
Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'

خانم ویلیامز یك معلم بود، و سی كودك در كلاسش بودند. آن‌ها بچه‌های خوبی بودند، و خانم ویلیامز همه‌ی آن‌ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ی خود را گم می كردند.

زمستان بود، و هوا خیلی سرد بود. مادر بچه ها همیشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه می فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس می آمدند و كت، كلاه و دستكش هایشان در می آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روی چوب لباسی كه بر روی دیوار بود می‌گذاشتند، و دستكش ها را نیز در جیب كتشان می ذاشتند.

سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ویلیامز یك جفت دستكش كوچك آبی بر روی زمین پیدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، این دستكش چه كسی است؟ اما كسی جوابی نداد.

در آن هنگام به دیك نگاه كرد و از او پرسید. دیك، دستكش های تو آبی نیستند؟

او پاسخ داد. بله، خانم ولی این ها نمی تونند برای من باشند. چون من برای خودمو گم كردم.


دیگر داستان ها
طبقه بندی: ▼------>زبان،  انگلیسی، 
برچسب ها: آموزش، داستان، زبان، انگلیسی،
ارسال توسط M T
ارسال توسط M T
مرتبه
تاریخ : 17 مرداد 90

آموزش زبان انگلیسی شماره 1 نام کتاب : آموزش زبان انگلیسی شماره ۱
آموزش زبان انگلیسی شماره 1 نویسنده : ناشناس
آموزش زبان انگلیسی شماره 1 حجم کتاب : ۳۵۳ کیلوبایت
آموزش زبان انگلیسی شماره 1 دسته » آموزش » زبان

آموزش زبان انگلیسی شماره 1 قالب کتاب : PDF

آموزش زبان انگلیسی شماره 1 تعداد صفحات : ۷۸

آموزش زبان انگلیسی شماره 1 پسورد : www.98ia.com

آموزش زبان انگلیسی شماره 1 منبع : wWw.98iA.Com

 




طبقه بندی: ▼------>زبان،  انگلیسی،  ▼------>کتاب،  متفرقه، 
برچسب ها: كتاب، آموزشی، زبان،
ارسال توسط M T

VPN setup

قالب وبلاگ

دانلود رایگان